رضا قليخان هدايت

1550

مجمع الفصحاء ( فارسي )

از آن‌سو خروشى برآورد رخش * وزين روى اسب يل تاج‌بخش تهمتن ز خشك اندرآمد برود * پياده شد و داد يل را درود كه روى سياوش اگر ديدمى * بدين تازه‌رويى نگرديدمى خنك شاه كو چون تو دارد پسر * به بالا و فرّت بنازد پدر چو بشنيد گفتارش اسفنديار * فرود آمد از مركب نامدار تن پيلتن را ببر درگرفت * چو خوشنود شد آفرين برگرفت كه يزدان‌پناه اى جهان‌پهلوان * كه ديدم ترا شاد و روشن‌روان چو ديدم ترا يادم آمد زرير * سپهدار اسب‌افكن و شيرگير خنك آنكه باشد ورا چون تو پشت * بود ايمن از كارهاى درشت به دو گفت رستم كه اى پهلوان * چنان خواهدم از تو روشن‌روان كه آيى خرامان سوى خان من * بديدار روشن كنى جان من جواب دادن اسفنديار چنين پاسخ آورد اسفنديار * كه اى از يلان جهان يادگار نشايد گذر كردن از راى تو * گذشت از بر و بوم و از جاى تو و ليكن ز فرمان شاه جهان * نپيچم همى آشكار و نهان بزابل نفرمود ما را درنگ * نه با نامداران اين مرز جنگ ترا چون برم بسته نزديك شاه * سراسر به دو بازگردد گناه به دو گفت رستم كه اى نامدار * همىجستم از دادگر كردگار كه خرم كنم دل ز ديدار تو * دهم دل بديدار و گفتار تو ز من هرچه خواهى تو فرمان كنم * ز ديدار تو رامش جان كنم مگر بند كز بند عارى بود * شكستى بود زشت‌كارى بود نبيند مرا زنده با بند كس * كه روشن‌روانم بر اينست و بس از اين جايگه رخش را برنشست * دل‌خسته را اندر انديشه بست چو رستم برفت از لب هيرمند * پرانديشه شد نامدار بلند